خوانم نامت
اوازی خوانم برایت
ای عیسی خداوند پیروز
باش تو ناجی امروز
برای رها شدن از گنه
راه هستی و نجات من
تو باش حیات جاودانه ام
عیسی جانم با تمام قدرتم
خوانم نامت
عیسی جانم با شکوه و جلال
ستایمت پدر
اندئشه هائ بی منطق یک دیوانه
خوانم نامت
اوازی خوانم برایت
ای عیسی خداوند پیروز
باش تو ناجی امروز
برای رها شدن از گنه
راه هستی و نجات من
تو باش حیات جاودانه ام
عیسی جانم با تمام قدرتم
خوانم نامت
عیسی جانم با شکوه و جلال
ستایمت پدر
وقتی از پیله در می اومد نگاهش به آسمون بود اسمونی که اوج پروازش رو انتظار میکشید،پر زد و به سویش رفت دل از این زمین کند و به آسمون رفت چندی نگذشت که دیگر جزعی از آسمون بود
تو باد باش منم شاخهٔ درخت،که هر وقت وزیدی لذت را از تنت بچشم
مرداب همیشه تنهاست و هیچکس او را دوست ندارد، زمانیکه چیزی در مرداب میافتد، او به خاطر رهایی از تنهایی آن را سخت در آغوش میکشد و نمیخواهد دوباره تنها شود و بهای رهایی مرداب از تنهایی، نابودی دیگران است
m
و عشق آنطور حقیقت پیدا کرد وقتی که من به نگاه هر ثانیه از پس عقربه های زمان چشمان خیس تو را میدیدم،و از پس هر نگاه تنهایی و وجود سرشار از عشق خودم را
زیر این درخت سرنوشت برگهای عمرم زرد شدن و ریختن،زیر این درخت سرنوشت تو بادی بودی وزیدی و رفتی؛ولی فراموش کردی دوباره برگردی
فردا که شد سری به مرداب میزنم و هوا را از عطر گندش بو میکشم، فردا که شد به سر قبر خالی میرم اندکی در آن میشینم و بعد راه خانه را از بر میگیرم، فردا که شد به آسمان لبخند میزنم و به نور آفتاب سلامی میدهم. فردا که شد از فاصلهها میپرسم که کجا خط پایان عمر مرا کشیدند، فردا که شد سعی میکنم فقط یک مرده باشم
و عشق آنطور حقیقت پیدا کرد وقتی که من به نگاه هر ثانیه از پس عقربه های زمان چشمان خیس تو را میدیدم،و از پس هر نگاه تنهایی و وجود سرشار از عشق خودم را